به وبلاگ من خوش آمدید

لذت بی تکرار


به طلوع شب دخیل می بندم
تا هجمۀ مکرر گیسوان خیالت
بر پیکرۀ نحیف دستانم جاری شود
من از فراز موج نگاهت
دیوانه وار می خندم
و بی پروا می لولم در آغوش بی لکنت لهجه کلامت
چه زیبا خواستن را هِجی می کنی
و من بازیچۀ بی ریای نوازشهای تو می شوم
و بر بستر مقدس خوابت با غرور سجده می زنم
آه.......
چه لذت بی تکراریست
هم آغوشی با این لحظه های ناب
من از شهوت بی گریز این
خواستن بی دلیل می ترسم
ولی باز با اشاره ای                                                                  گرچه بیهوده
دوباره دستهایم تسلیم بستر گرم تو می شود
چه زیبا مرا به فراموشی لحظه های
کرختِ پایان تکرار شوندۀ این همبستری هر روزۀ مان دعوت می کنی 
و من باز هم می آیم
چون دوست دارم دروغ این رویا را باور کنم

"پیام طیب نژاد"

مي توان يافت لطف هر چه بادا باد را

من يقين دارم كه برگ

كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد

فارغ است از ياد مرگ

لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست

پاي تا سر زندگيست

آدمي هم مثل برگ

مي تواند زيست بي تشويش مرگ

گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را

مي تواند يافت لطف هر چه بادا باد را 

"فریدون مشیری"

عشق و دوست داشتن...



پرسیدی: "عاشقمی؟"
گفتم: "دوستت دارم"
بغض کردی و آرام گفتی: اما من "عاشقت هستم..."
روزهای با هم بودنمان با "دوست داشتن" من،
و "عشق" تو گذشت!
... همیشه پا پیش گذاشتم،
گذشت کردم،
نگرانت شدم،
تا پای جان آمدم برایت...
اما تو، با تمام عشقت!
روزی که باید محبت میکردی، نکردی
جایی که باید گذشت میکردی، نکردی
وقتی که باید پا پیش میگذاشتی، نگذاشتی!
دیدی که به کلام نبود و در عمل،
دوست داشتن من، به 100تا عشق تو می ارزید..

نمي دونم چرا هنوز ياد تو مي افتم كه با هر قطره ي اشكت منم مثل تو آشفتم

رفتم آموزش خدمت به اصطلاح مقدس سربازی و دو ماه سخت تموم شد ولی سربازی ام اوفتاده نیروی انتظامی شرق تهران(دماوند)
برام خیلی سخته جدا شدن از زندگی ای که 24 ساله بهش عادت کردم
پسر خیلی وابسته ایی هستم خیلی خیلی به خونوادم وابسته ام
خداااااااااااااااااااااااااا .... من واسه خونمون تاحالا نون نگرفتم ... حالا چه جوری برم تو یه شهر غریب واسه سربازی؟
اینترنت...
ماهواره...
خونه ...
از همه مهمتر وبلاگم ...
دلم گرفته
کلی حرف واسه گفتن دارم از دوره آموزش
اولش بگم پدرم در اومد ( به معنی واقعی کلمه)
اونقدر ترسیده بودم ... ترسیده بودم چیه؟ وحشت کرده بودم به خدا
جو نظامی گری خیلی خشنه ؛ خیلی
اصلا با طبع لطیف من سازگار نبود
آخر سر رفتم پیش رییس بهداری پادگان گفتم استرس دارم ... فرستاد کمیسیون پزشکی و منو به علت اختلال اضطراب خفیف معاف از رزم کردند
اسلحه دستم نگرفتم
تیراندازی نرفتم
نگهبانی ندادم(خیلی نگهبان شدم ...3بار... اونم مجبور شدن نگهبانم کنن)
بجاش کلیییییییییییییییییییییی نظافت کردم
تازه یه چیزه جالب ، من مسئول حمام گروهان بودم!!! دی :
پسرا می اومدن لخت میشدن میرفتن حموم.... دی :
من باید حمومو نظافت میکردم
از همه مهمتر اینکه من عاشق شدم
والان دلم گرفته
قبلا یه بار عاشق شده بودم ... فکر میکردم این عشق تا انتهای آسمان با من خواهد بود ... وقتی ترکم کرد ... گمان میکردم که هرگز نمیتوونم عاشق یکی دیگه شم ... با خود عهد کرده بودم منتظرش بمانم ...
اما این انتظار احمقانه است ... منتظر کسی بودن که آغوشش برای دیگریست ...
برام فراموش کردن صدایش و حرفهایش سخته ... آخه من بیشتر باگوشم عاشق میشم تا با چشم ... ولی الان دوست دارم صدایش رو هم فراموش کنم
ازش تنها یه فیلم برام مونده ... فیلمشو بدون صدا نگاه میکردم تا تحمل دوریش آسان باشد که صدایش مرا بی روح میکرد
ولی...
ولی عاشق شدم
آره حس شگفت انگیز عشق رو باز تجربه کردم
تو سرباز خونه عاشق پسری به اسم نادر شدم و...
و او هرگز نفهمید ... مگه میشد بگم که من همجنسگرام ...
واسه اون فقط یه دوستی ساده بود مثل بقیه پسرا که باهم رفیق میشن ولی واسه من تو دلم جوشش شورعشق بود
اولین برخوردمون تو همون روز اول بود نشسته بودیم واسه تقسیم بندی گروهانها ... بغل دستم یکی نشسته بود نمیدونم کی و چطوری جاش نار اومد ... یهویی برگشتم دیدم کنار دستم یکی دیگست ... خندید و بلافاصله ازم پرسید چی خووندی؟ گفتم ولی اون چیزی نگفت. ساکت شدیم
با هم هم گروهانی شدیم
تخت روبرویی من می خوابید
اولش هیچ حسی بهش نداشتم ولی ...
کم کم بهش علاقه مند شدم و اخر سر عاشق ...
 واسه اینکه پوتین پاش بود و پاش زخم شده بود ؛ من کلی تو دلم غمگین بودم ... حس عجیب عاشقی
برام مهم شده بود
اندک اندک عشق رو باز لمس میکردم
عاشقش شدم
کلی خاطره دارم فرصت گفتنش نیست
اونقدر قوی بود ... همیشه وقتی داوطلبی میخواستن نادر داوطلب میشد ...من از اسلحه بدم می اومد ولی نادر با بقیه مسابقه سرعت  باز وبست سلاح میداد ...
خیلی خوش هیکل و جذاب بود ... صداش خیلی قشنگ نبود ولی نگاه و خنده قشنگی داشت
روز جدایی گریه ام گرفت و بغلم کرد و روبوسی کرد ... اولین بار کسی رو که عاشقش شده بودم بغل کردم!
وقتی تقسیمات میخووندن نادر اوفتاد زاهدان...
نگاه بهت زده اش رو فراموش نخواهم کرد
اشک در چشمانم حلقه بست
گریه نکردم فقط وقتی آغوش غم بغل کرده بود به آغوشش کشیدم ... محکم بغلش کردم ... خواستم دلداریش بدم ولی چیزی به ذهنم نرسید... آخه منم بهت زده بودم
لحظه آخر خداحافظی نکردم
حتی دم در پادگان منتظرش نشدم
من از خداحافظی بدم میاد
تو خونه بغضم گریه شد....دلم براش بی نهایت تنگ میشه من به همین دیدنش هم قانع بودم ... حتی اگه نفهمید که من عاشفش بودم ...
خدایا ...
خیلی سخته ...
پسر بودن ... عاشق همجنس شدن...
همجنسی که همجنسگرا نیست ...
و این یعنی حسرت ...
می خوام تمام اندوه این جدایی رو گریه کنم
این عشق به من آموخت میشود باز عاشق شد ... شاید روزی منم وقتی ناخواسته غافیلگیرانه عاشق پسری شدم ... اون پسرم بفهمم که همجنسگراست و عاشقم باشه تا با هم زندگی کنیم با عشق

این آهنگو تقدیم میکنم به نادر ... هرچند هرگز نخواهد فهمید



نمي دونم چرا هنوز ياد تو مي افتم
كه با هر قطره ي اشكت منم مثل تو آشفتم
نمي دونم چرا منم مثل تو بي تابم
شب هايي كه تو بيداري،به ياد تو نمي خوابم
اونقدر گفتن كه آزاديم ،به مرگ ساده تن داديم
شايد از جرم ديروزه،كه به اين روز افتاديم
منم همرنگ تو مي شم، سراغ عشق رو مي گيرم
كه با هر قطره ي خونت منم مثل تو مي ميرم
پاي حرف تو مي مونم كه اميد رو به من دادي
منم همراه تو مي شم( به عشق صبح آزادي)
سكوت رو بشكن اينبار بفهمن كه هنوز هستي
با فريادت نشون مي دي كه از هيچي نمي ترسي
داره آروم جون مي ده نسلي كه مرگ رو فهميده
نمي دونم چرا اما،آزادي بوي خون مي ده