دقیقه 82 فیلم یکی از ما دونفر
امروز یکم دلم بیشتر از روزای دیگه گرفته بود
واسه همین رفتم کنج دیواری نشسستم زدم زیر گریه
به آینده می اندیشیدم و گذشته را مرور می کردم
به آدما فکر می کردم به تفاوتهامون
به آرزوهایی که در پی آنها امیدوارانه در دریای متلاطم زندگی قایق زوار در رفته ی وجودمان را پیش می رانیم.
عادت دارم زمان را تقسیم کنم به زمانهای کوچکتر
سه ماهه،چهارماهه،تا چله؛تا عید،تا تابستون ، یک سال بعد ....
بلکه تغییری ایجاد بشه
... و امید را در روح وجودم می دمم.
امروز دوست داشتم یک سال بعد بود. می خواهم بدانم یکسال بعد کجام؟چی کارم؟ چه بلایی سرم اومده؟مسیر زندگیم به کدام سمت می وزد؟
دوست دارم یک سال بعد توونسته باشم تو کارشناسی ارشد قبول شم
می خوام معماری بخوونم
...گذشته را هم مرور کردم
همه آدما تو گذشتشون خاطرات تلخی دارند
حرفهایی که باید می گفتند و نگفتند
حرفهلیی که نباید می زدند و زدند
اتفاقهایی و حرفهایی که باعث می شن خجالت بکشیم ... گاهی غمگین ... گاهی عصبانی ...
به یاد دارم که دو سال پیش به خاطر یه پسر چقدر گریه کردم ؛ خاک تو سرم
چه زود بهش دل بستم چه زود صمیمی شدم بایه پسر غریبه
چه زود دروغهاش باورم شد مثل "دقیقه 82 فیلم یکی از ما دو نفر"
می گن گذر زمان مرهم هر زخمیست
یه جورایی راست میگن
زخمش دیگه کشنده نیست
ولی تا ابد باهام می مونه
گذر زمان تلخی خاطراتشو برام کمرنگ کرده
من هنوز هم گاهی به او فکر می کنم.
واسه همین رفتم کنج دیواری نشسستم زدم زیر گریه
به آینده می اندیشیدم و گذشته را مرور می کردم
به آدما فکر می کردم به تفاوتهامون
به آرزوهایی که در پی آنها امیدوارانه در دریای متلاطم زندگی قایق زوار در رفته ی وجودمان را پیش می رانیم.
عادت دارم زمان را تقسیم کنم به زمانهای کوچکتر
سه ماهه،چهارماهه،تا چله؛تا عید،تا تابستون ، یک سال بعد ....
بلکه تغییری ایجاد بشه
... و امید را در روح وجودم می دمم.
امروز دوست داشتم یک سال بعد بود. می خواهم بدانم یکسال بعد کجام؟چی کارم؟ چه بلایی سرم اومده؟مسیر زندگیم به کدام سمت می وزد؟
دوست دارم یک سال بعد توونسته باشم تو کارشناسی ارشد قبول شم
می خوام معماری بخوونم
...گذشته را هم مرور کردم
همه آدما تو گذشتشون خاطرات تلخی دارند
حرفهایی که باید می گفتند و نگفتند
حرفهلیی که نباید می زدند و زدند
اتفاقهایی و حرفهایی که باعث می شن خجالت بکشیم ... گاهی غمگین ... گاهی عصبانی ...
به یاد دارم که دو سال پیش به خاطر یه پسر چقدر گریه کردم ؛ خاک تو سرم
چه زود بهش دل بستم چه زود صمیمی شدم بایه پسر غریبه
چه زود دروغهاش باورم شد مثل "دقیقه 82 فیلم یکی از ما دو نفر"
می گن گذر زمان مرهم هر زخمیست
یه جورایی راست میگن
زخمش دیگه کشنده نیست
ولی تا ابد باهام می مونه
گذر زمان تلخی خاطراتشو برام کمرنگ کرده
من هنوز هم گاهی به او فکر می کنم.
عشق ناتمام
- مواظب باش جاستین ؛ می خوری زمین.
+ چه با نمکه
- [بالبخند]خیلی هم بازیگوشه
- تو اینجا چیکار میکنی؟
+ زندگی
- کی اومدی؟
+ پارسال
- الان چیکار میکنی؟ دوست پسرت کجاست؟
+جداشدیم
- [لبخند تلخ]
+ نساختیم
جاستین : من خسته شدم بریم خونه
- باشه عزیزم الان می ریم
+ تو چیکار می کنی؟
- منم از پارتنرم جد ا شدم.با دو تا پسرام زندگی می کنم
- باید برم دنبال مارتین. امروز از طرف مدرسه اش قرار بود برن باغ وحش کلی هیجانزده بود
- من دیگه باید برم
+همین؟...
- خیلی دیر برگشتی ... خیلی دیر ...
باران می بارد
چتر را باز می کند
دست جاستین را می گیرد و از پارک ناپدید می شود
او می ماند و نیمکت...
تنهایی زیر باران خیس می شود.
+ چه با نمکه
- [بالبخند]خیلی هم بازیگوشه
- تو اینجا چیکار میکنی؟
+ زندگی
- کی اومدی؟
+ پارسال
- الان چیکار میکنی؟ دوست پسرت کجاست؟
+جداشدیم
- [لبخند تلخ]
+ نساختیم
جاستین : من خسته شدم بریم خونه
- باشه عزیزم الان می ریم
+ تو چیکار می کنی؟
- منم از پارتنرم جد ا شدم.با دو تا پسرام زندگی می کنم
- باید برم دنبال مارتین. امروز از طرف مدرسه اش قرار بود برن باغ وحش کلی هیجانزده بود
- من دیگه باید برم
+همین؟...
- خیلی دیر برگشتی ... خیلی دیر ...
باران می بارد
چتر را باز می کند
دست جاستین را می گیرد و از پارک ناپدید می شود
او می ماند و نیمکت...
تنهایی زیر باران خیس می شود.
سفرنامه دکتر امیر هو
خواب دیدم
تو یه سالن بزرگ ، از اونایی که ناسا داره
نشستیم پشت کامپیوتر داریم با یه سری موجودات فضایی مذاکره می کنیم!
چند نفر از مقامات بلند پایه ناسا دارای نیروهای جادویی بودن
وقتی یکی از اعضا با مذاکره ی با آدم فضایی ها مخالفت کرد واسه گوش مالیش یکی از مقامات ارشد فوتش کرد سکسکه اش گرفت!
بعد در ادامه خواب نازنینم
آدم فضایی ها نارو زدن و ریختن به مرکز فرماندهی مون و همه را قلع و قمع کردن
من در رفتم:دی
از رو دیوار پریدم
قسمتی را هم پرواز کردم(فقط تو این قسمت از خوابم نیروی جادویی داشتم)
خلاصه فرار کردم
موجودات فضایی قصد داشتن همه ساکنین کره زمین را بکشن
من چند نفر از دوستامو دیدم با هم داشتیم فرار می کردیم که...
رسیدیم جلو خونه رییس جمهور پیشین آمریکا!!!(ولی بوش نبود!)
از پنجره ما رو دید
صدامون زد
اینم بگم که اون هم جز فرماندهان ارشد بود نیروی جادویی داشت!
وقتی رفتیم داخل مجتمع گفتن نمی توونین برین داخل
برای ملاقات با آقای رییس باید از کامپیوتر مسجد سر کوچه ایمیل بزنین و بعد ...
رفتیم مسجد سر کوچه دیدیم موشک زدن یه بخشیش تخریب شده و مردم دارن بازسازیش می کنن(شبیه فیلمهای جنگی دوره رنسانس بود)
خلاصه در ادامه خواب...
با دوز و کلک خودمون قاطیه خدمه بازسازی کردیم . رفتیم داخل
گفتم به مسولش که کامپیوتر مسجدو راه اندازی کنیم!گفت باشه!
فقط کامپیوتر مسجد و برده بودن داخل یه ماشین
سوییچ را داد
یکی رفت که کامپیوترو بیاره
ولی یهو یادش افتاد که زن و بچه اش موندن به امون خدا!
رفت اونا رو هم آورد
کامپیوتر را از ماشین آوردیم بیرون
ملت ریخته بودن بیرون مسجد
ول وله بود
بعد از خواب بیدار شدم
نفهمیدن بلاخره کره زمین را نجات دادم یا نه
پ .ن
فقط تاردیس نداشتم.حیف شد.
تو یه سالن بزرگ ، از اونایی که ناسا داره
نشستیم پشت کامپیوتر داریم با یه سری موجودات فضایی مذاکره می کنیم!
چند نفر از مقامات بلند پایه ناسا دارای نیروهای جادویی بودن
وقتی یکی از اعضا با مذاکره ی با آدم فضایی ها مخالفت کرد واسه گوش مالیش یکی از مقامات ارشد فوتش کرد سکسکه اش گرفت!
بعد در ادامه خواب نازنینم
آدم فضایی ها نارو زدن و ریختن به مرکز فرماندهی مون و همه را قلع و قمع کردن
من در رفتم:دی
از رو دیوار پریدم
قسمتی را هم پرواز کردم(فقط تو این قسمت از خوابم نیروی جادویی داشتم)
خلاصه فرار کردم
موجودات فضایی قصد داشتن همه ساکنین کره زمین را بکشن
من چند نفر از دوستامو دیدم با هم داشتیم فرار می کردیم که...
رسیدیم جلو خونه رییس جمهور پیشین آمریکا!!!(ولی بوش نبود!)
از پنجره ما رو دید
صدامون زد
اینم بگم که اون هم جز فرماندهان ارشد بود نیروی جادویی داشت!
وقتی رفتیم داخل مجتمع گفتن نمی توونین برین داخل
برای ملاقات با آقای رییس باید از کامپیوتر مسجد سر کوچه ایمیل بزنین و بعد ...
رفتیم مسجد سر کوچه دیدیم موشک زدن یه بخشیش تخریب شده و مردم دارن بازسازیش می کنن(شبیه فیلمهای جنگی دوره رنسانس بود)
خلاصه در ادامه خواب...
با دوز و کلک خودمون قاطیه خدمه بازسازی کردیم . رفتیم داخل
گفتم به مسولش که کامپیوتر مسجدو راه اندازی کنیم!گفت باشه!
فقط کامپیوتر مسجد و برده بودن داخل یه ماشین
سوییچ را داد
یکی رفت که کامپیوترو بیاره
ولی یهو یادش افتاد که زن و بچه اش موندن به امون خدا!
رفت اونا رو هم آورد
کامپیوتر را از ماشین آوردیم بیرون
ملت ریخته بودن بیرون مسجد
ول وله بود
بعد از خواب بیدار شدم
نفهمیدن بلاخره کره زمین را نجات دادم یا نه
پ .ن
فقط تاردیس نداشتم.حیف شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)





.jpg)

