به وبلاگ من خوش آمدید

من آن دهکده ی فراموش شده ام


تمام شب ها از خستگی هایم باخبر است
اینکه هیچ غمی تا ابد ادامه نمی یابد دروغ بزرگی است
سکوت غم تا  تمام احساست می پیچد
پاره ای از روزگار جرعه جرعه  کم می شود اما هرچه کنی تمام نمی شود
دوست داشتم دهکده ای بودم کوچک
همسایه ام اقیانوس
هزاران هزار دور
تو آن باد شمالی بودی
هرچند سخت و سوزناک
بی پیغام  و پسغام از راه می رسیدی
برف می بارید درشت و دانه دانه
قلقلک می شدم از ردّ برف به جای مانده
من آن دهکده فراموش شده ام
چشم به راه نوازش های باد شمالی
در این شروع فصل دلتنگی
شاید گم کرده ای راه را که این دهکده هزاران شب است که چشم به راه است
نمی دانم چرا باور ندارنم فراموش شده ام

برای دانلود آهنگ ترکی Kardan Kadın از kenan doğulu کلیک کنید

درد لحظه رو کسی می فهمه که منتظر میمونه


این روزها حال خوبی ندارم
انگار خودکشی به شکل یک قاتل سریالیِ ارّه برقی بدستی پنهانی در تعقیب من است
بی شک در شب های تاریک پنهان شده است 
دیده نمی شود اما احساسش می کنم حضورش را صدای قدمهایش را
در این قلب تهی از خواستن نه دیگر آهی مانده نه حسرتی و نه حتی قطره اشکی
من به شکل هیچ شده ام
 اما هنوز هم می خواهم! می خواهم به آن روز نخست بازگردم به لحظه ی دیدار اول ، همین!
کاش می شد چون شبهی نامرئی خود را در کنج اتاق کوچک خانه مادربزرگم بیابم ؛ بیست و چند سال پیش درست لحظه ای که خاله پیر پدرم قصه می گوید
دلم قصه می خواهد ، آن داستان های فراموش شده ؛ قصه هایی که سینه به سینه صدها سال است نقل می شوند
دلم خسته است مثل همیشه
اما تو نیستی
دلم تو را می خواهد
برای دال میم

پاییز خیلی بدی بود خیلی بد

یعنی هرچی بلا و بدبیاری باشه همیشه باهم اتفاق می افتن
چه خوب که پاییز تموم شد کاش برف بیاد دلم سرمای منفی 20 درجه می خواد

پ.ن
برای دانلود آهنگ سنگ قبر آرزو از آرتوش کلیک کنید

منم همون کسی که ساده بود دلش


سریال اسپانیایی elite که فصل اولش سال 2018 پخش شد درباره ی چند دانش آموز طبقه کارگری هست که به یک مدرسه خصوصی می روند بخشی از سریال مربوط به رابطه ی عاشقانه همجنسگرایانه  ander و omar میشه که ander پسری پرشروشور و ثروتمند با خانواده ای روشنفکر هست و omar پسری مسلمان سر به زیر است که فروشنده ی ماریجواناست تا بتوونه با پولش خانه ی پدریش را ترک کنه
می توونید قسمت های مربوط به داستان ander و omar را از یوتیوب تماشا کنید

پ.ن
چند روزیه حالم خوب نیست اولش به علت زیاد خوردن چای با دارچین دچار مسمومیت با دارچین شدم بعد سرماخوردگی که اصلا خوب نمیشه
فکر کنم چشم زدن! گاهی هم قلبم نامنظم میزنه سرما خوردگی امونمو بریده از طرفی جدیدا متوجه شدم که تشنگی شدید از علایم دیابته و من چند سالی میشه که احساس تشنگی دارم باید سر فرصت برم و خودمو چک آپ کنم

ما فقط قلب هایمان را فریب خواهیم داد


از خاطرات و کارهایی که در گذشته انجام داده ایم گذر کن ، ما دهها چیزی که می توانستیم با هم زندگی کنیم  را از دست داده ایم
با فرمواش کردن حماقت هایی که ما را نابود کردند ، به منظور آغازی دوباره ، دست  دیگری را خواهی گرفت ، بغل خواهی کرد ، خواهی بوسید ، چای خواهی نوشید
با اینها هر کسی را فریب خواهی داد
حتی خودمان را هم فریب خواهیم داد ، برای قوی نشان دادنمان دروغ خواهیم گفت
همه باور خواهند کرد ، تو باور خواهی کرد ، من باور خواهم کرد
ما فقط قلب هایمان را فریب خواهیم داد در حالی که تو به دوست داشتن من ادامه خواهی داد و من به دوست داشتن تو
نه قلب من تو را خواهد بخشید نه قلب تو مرا


Geçmişte ne yaşadığımızı boşver, gelecekte yaşayabileceğimiz onlarca şeyi kaybettik.
Kişisel aptallıklarımızla mahvettiğimiz biz'i unutmak, yeni bir başlangıç yapmak adına şu sil baştan ezberine dalıp başkalarının ellerini tutacaksın, sarılacaksın, öpeceksin, çay içeceksin ,Oda demi tutarsa eğer.!
Bu saçmalıklarla herkesi kandıracaksın.
Kendimizi bile kandıracağız hatta, güçlü görünmek için yalanlar söyleyeceğiz.
Herkes inanacak, sen inanacaksın, ben inanacağım.
Yalnızca kalplerimizi kandırmayacağız, sen beni sevmeye devam edeceksin, ben seni.
Ne senin kalbin beni affedecek,
ne de benim ki seni..

Özcan Bülbül

من خدای خود را در تو می بینم



صدای سازدهنی غمناکی در هوای بارانی به گوش می رسید
پسری هندو مذهب به نام آرجون بربالای تپه ای زیر باران روی تکه سنگی نشسته بود در حالی که سازدهنی کهنه ی رنگ رفته ای را می نواخت به شهر ویران شده و آوار خانه ها می نگریست.
آسمان سیاه غرّش کنان می بارید
او در حالی که سازدهنی را به آرامی زمین می گذاشت از گوشه چشمش قطره اشکی کوچک روی گونه اش جاری شد.
بر زمین نشست و شروع به گریه کرد. سر برخاک گذاشت و با دستانش بر زمین چنگ زد و رد انگشتانش را بر خاک کشید. صدای هق هق هایش بند نمی شد
زمان رفتن فرارسیده بود. او باید شهر جنگ زده اش را ترک می کرد. مسیر طولانی ای را می بایست طی می کرد تا به مرز برسد
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و کوله پشتی گِلی خاکستری رنگش را برداشت و راهی شد
شب به روستایی رسید. روستایی قحطی زده که بیشتر اهالی اش در جنگ کشته شده بودند. گروهی از مردمان از جنگ گریخته نیز در روستا بودند. چند نفر دور آتش جمع شده بودند و پیرمرد عارف مسلکی تار می نواخت.
آن دورتر آرجون به تنهایی نشسته بود با کسی حرف نمی زد. محو صدای تار و نور آتش و آرامش شب شده بود که ناگهان صدایی توجه او را به خود جلب کرد
صدا از خانه ی  نیمه خرابی می آمد. به آرامی به طرف خانه رفت. در شکسته را که باز کرد نور مهتاب بر زمین کف خانه تابید. در تاریکی و نور، پسری خود را از طناب دار آویخته بود.
آرجون از پای پسر گرفت و او را بالا کشید طناب دار کنده شد و هر دو نقش زمین شدند و ان پسر شروع به سرفه کرد. در حالی که آرجون نفس نفس می زد آن پسر شروع به گریه کرد. آرجون بدون انکه چیزی بگوید آن پسر را از آنجا داشت بیرون می برد که او با گریه گفت می خوام بمیرم چرا نجاتم دادی؟ من نمی خوام زنده بمونم.این صدا برای آرجون آشنا بود.آرجون بهت زده بود او نمی توانست باور کند. زمانی که حرفهای آن پسر تمام شده بود آنها از تاریکی خانه بیرون آمده بودند و زیر نور مهتاب بودند. آنها چشم در چشم شدند. باور نمی کردند هنوز مبهوت بودند که بی هیچ سخنی همدیگر را محکم در آغوش گرفتند. آنها گمان می کردند که همدیگر را از دست داده اند اما سرنوشتِ آنها در با هم بودن بود. او آنیل بود، پسری مسلمان که آرجون عاشق او بود.
تا نیمه های شب آنها کنار هم نشستند و باهم حرف زدند و حرف زدند و حرف زدند
صبح پنهانی بر پشت کامیونی پر از بار سوار شدند تا خود را مخفیانه به مرز برسانند. آرجون در حالیکه با دستی آنیل را درآغوش گرفته بود با دستی دیگر سازدهنی اش را می نواخت. آنیل سر بر شانه ی آرجون گذاشته بود و چشمانش را بسته بود
کامیون پر از بار راه های پر پیچ و خم لای کوه ها را طی می کرد که ناگهان در مسیر ، گروهی از سربازان دیکتاتور  در حال بازرسی بودند. کامیون متوقف شد. آنیل و ارجون لابلای بارها قایم شده بودند. سربازی به پشت کامیون رفت و سرک کشید و پایین آمد و به راننده اجازه حرکت داد اما آنیل ناخواسته عطسه کرد و سربازان کامیون را مجددا متوقف کردند و آنها دستگیر شدند
در دادگاه آرجون و آنیل به جرم خیانت و گریختن از کشور و به جرم عاشق شدن به اعدام با گیوتین محکوم شدند و آنها را به سلولهایشان بردند تا فردا صبح حکمشان اجرا شود. اما آن شب معجزه ای رخ داد و قلب سیاه دیکتاتور دیگر نتپید و با مرگ دیکتاتور جنگ پایان یافت و آنیل و آرجون از زندان آزاد شدند
ماه ها بعد آنها در یک روز خوش یمن، هفت بار دور آتش چرخیدند و با هم پیمانی بستند که هرگز شکسته نخواهد شد
آنها سال های سال در صلح در کنارهم باهم به خوبی زندگی کردند

برای دانلود آهنگ هندی من خدای خود را در تو می بینم از فیلم این زوجیست که خدا جور کرده(خداوند زوج ها را می سازد)  کلیک کنید

آرومم کن


دلم می خواست کشاورز بودم ، زمینو بکنم و دونه بکارم تا که جوونه بزنه و بزرگ بشه قد بکشه تا درخت شه
چند تا گوسفند داشتم گوسفند هام بره های کوچولو به دنیا می آوردن و می بردمشون بالای تپه واسه چرا و زیر درختی که کاشتم می نشستم و فلوت می زدم
دلم می خواست برم بالای درخت و میوه بچینم و همونجا بالای درخت با آستینم میوه را پاک کنم و رو شاخه ای بشینم و میوه ای که چیدمو بخورم
دلم می خواست سوار قایقی کوچیک می شدم و اونقدر پارو می زدم که دیگه ساحلو نمی دیدم بعد شروع می کردم به ماهی گیری با قلاب ؛ ماهی هایی را که گرفتم تو آتیشی که کنار ساحل روشن کردم کباب می کردم
برای دانلود آهنگ آرومم کن از سام نعمتی کلیک کنید